تبلیغات
ورق پاره - سمپاد!
ورق پاره

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سمپاد!

صبح روزی که من وارد مدرسه راهنمایی فرزانگان شدم،صبح سردی بود.مدرسه فرزانگان هم شوفاژ نداشت و به جایش یک بخاری بزرگ-از آنهایی که توی مرغدانی ها میگذارند-گذاشته بود وسط راهرو.یک جوری که گرمایش به هیچکس نرسد و همه هم بتوانند خودشان را گرم کنند!هنوز هیچ کداممان همدیگر را نمی شناختیم.جمع شده بودیم دور بخاری بزرگ وسط راهرو و از سرما می لرزیدیم.با خودم فکر کردم یعنی تیزهوش های این مملکت همین ها هستند که با دست های کبود دور بخاری مرغدانی جمع شده اند؟!آن موقع 11 سالم بیشتر نبود اما برای فهمیدن اینکه این وضعیت خیلی مسخره است،همین مقدار عقل هم کفایت میکرد.

ماجرای ما با مدارس سمپاد همین قدر مسخره بود.ما فکر نمبکردیم از توی همین آزمایشگاههای فیزیک و شیمی دانشمند هسته ای در بیاید.نمی دانستیم از وسط دل و روده های قورباغه های تشریح شده ممکن است دانشمندانی تربیت شوند که در شبیه سازی موجودات زنده در دنیا حرفهای تازه ای بزنند.عمرا خیال نمی کردیم گل بازی هایمان بتواند معمارهای بزرگی را وارد عرصه مهندسی کند.ما نمی دانستیم از توی همین کتابخانه قدیمی اما لبریز از کتاب است که نویسنده متولد می شود.فکر میکردیم چه بدبختیم ما که به امید یک مدرسه خوب آمده ایم و حالا حتی رتبه کنکورمان هم دورقمی نشده که پزش را به در و همسایه بدهیم.

خوشبخت بودیم ما که دور از هیاهوی کنکور و تست و خرخوانی و چشم و هم چشمی،داشتیم گل بازی میکردیم و کتاب میخواندیم و سرود تمرین میکردیم و برای کارگاه علوم خودمان را به آب و آتش میزدیم.شاید با آن عقل های 12 و 15 و17 ساله این را نفهمیدیم اما چند سال بعد وقتی وارد دانشگاه و کار و زندگی شدیم و دیدیم چه چیزهای با ارزشی در چنته داریم،قدر این خوشبختی را دانستیم.

سمپاد مرکز هواکردن آپولو  وارائه بهترین رتبه های کنکور نبود.ما قرار نبور تکثیر توجه برانگیز اینشتین و نیوتن باشیم.کافی بود خودمان باشیم تا از همین آدم های معمولی دانشمندها،هنرمندها و نویسنده ها سر بر آورند.حالا آنهایی که 20 سال پیش در یک روز سرد(حتی سردتر از روزی که من وارد سمپاد شدم)سمپادی شدند،مردان و زنان بزرگی هستند که هراز چندگاهی اسمشان را به مناسبت موفقیتی می شنویم.میوه های درخت سمپاد رسیده اند.این درخت قدیمی حالا از قبل هم بیشتر مراقبت میخواهد.روی سرشاخه ها جوانه زده است.صبح ها بدجوری هوا سرد می شود.کسی حواسش هست که سرما جوانه ها را نزند؟شوفاژ پیشکش،آن بخاری مرغدانی را کسی پای این درخت میگذارد؟

منصوره مصطفی زاده/شماره 249 همشهری جوان

---------------------------------------------------------------------

پی نوشت:1.با خوندن این مطلب چه احساسی پیدا میکنید؟من که یاد کلاس 36 نفره ی خودمون میفتم

2.چند وقت پیش یکی از دوستان تو فیس بوک نوشته بود"نتیجه ی مکتب سمپادیسم چیه؟"واقعا چیه؟!!!!

پرستو
جمعه 12 شهریور 1389 05:03 ب.ظ
من با وجود همه ی سختی هایی که کشیدیم خوشحالم سمپادی ام و بیشتر خوشحالم که سمپاد وجود داره...
دلم نمی خواد برش دارن... :(
مهرنوش
جمعه 5 شهریور 1389 09:16 ب.ظ
سلام ! مطهره جان :دی
مطهره
پنجشنبه 4 شهریور 1389 01:01 ب.ظ
خیلی خوب بود حرف دلمونو زد.نمی دونم چرا یاد کاج ها افتادم!
صبا
دوشنبه 1 شهریور 1389 12:44 ق.ظ
من یاد دوچرخه های مدرسه افتادم!!!
راضیه
دوشنبه 1 شهریور 1389 12:21 ق.ظ
فلسفه سمپاد همینه دیگه یه موضوع بده برا نوشتن تو وبلاگ و این ور اونور
مهرنوش
یکشنبه 31 مرداد 1389 03:26 ب.ظ
زهرا عالی بود ! اولشو که خوندم فک کردم از زبون بچه های خودمونه بعد دیدم اونقدرام حافظه ام ضعیف نیست :دی
من یاد دریچه کولر افتادم :دی
پاسخ زهرا نیا : tanx mehi!:)
:D
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : مهرنوش ابراهیمی پور

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان