تبلیغات
ورق پاره
ورق پاره

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

به آرامی آغاز به مردن می کنی . . .

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . . .

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی ‏ات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری.

پابلو نرودا _ ترجمه احمد شاملو


این شعر رو روی تابلوی انجمن دیدم . خیلی دوست داشتمش ! انگار بهش نیاز داشتم . گذاشتمش اینجا تا هم جلو چشمم باشه هم اینکه گفتم شاید شما هم بهش نیاز داشته باشین :دی :پی  :-)



مهرنوش 19 ساله می شه...

Hope lovely surprises are coming your way
To make your Birthday a wonderful day

Smiles and laughter, joy and cheer
New happiness that stays throughout the year
Hope your birthday brings all these and more
Filling life with surprise and joys galore!

So on this very special day
I would like to say to you
I hope you'll always find happiness
In whatever you may do.

Another candle on your cake
Well there's no need to pout
Be glad that you have strength enough
To blow them all out!

مبارک باشه دوست خوبم!

19 بار دور خورشید چرخیدی مهرنوش!بیکاریا!

:-)

خیلی وقته پست جدید نزدم :دی
خب چی بگم آخه !!:دی

به زندگی جدید عادت کردیم و از این حرفا ! :دی مشکلات پست قبلی همونطور که انتظار میرفت رفع شد و از این حرفا :دی

بعد دیگه اینکه واقعا چه قد زود میگذره !!:دی فک کن که من 19 سالم بشه !! (در کمتر از 24 ساعت دیگه این اتفاق میفته !!:دی ) یعنی بیش از  19x365 روز زندگی کردم. فک کن 1 درصد !!:))
خب حالا به مناسبت این اتفاق فرخنده چی کار کنیم ؟!! :دی


باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که صدای پر مرغان اساطیر آنجاست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند (س.س)
:-)




New Life

خب ما اومدیم دانشگاه :دی

و تنها نتیجه ای که گرفتم اینه که زندگی بسی دشوار است !

زیاد از احساساتی که دارم چیزی نمینویسم. چون نمیخوام به دوستان انرزی منفی بدم .

خیلی جالبه اینجا همه به ادم میگن "طبیعیه افسرده باشی" "ما هم همینطور بودیم" "عادت میکنی" "اوضاع اوکی میشه" و . . . .  ! اما هیچ کس سعی نمیکنه کوچکترین کمکی در راستای "OK شدن" به "9ای ها" بکنه . به جز خودشون که گاهی سعی میکنن موج مثبت ایجاد کنن . به هر حال از دوستام واسه ایجاد این موج ها همینجا تشکر میکنم :دی

خلاصه اینکه با وجود تمام ادم های اطرافم خیلی احساس تنهایی میکنم . میدونی خیلی احساس بدیه.

دیروز هم که زدم پیشونیمو نابود کردم ! فردا باید برم داروخونه ی دانشگا :-( :دی

خلاصه واسه اومدن دانشگا اصلا اصلا عجله نکنید ! Live Ur Life

"زندگی بس دشوار است"

فعلا

 

 

...

    بعله!بالاخره جوابای کنکور هم اومدو همه مون دانشجو شدیم

خوب صابخونه خانوم که به آرزوش رسید و کامپیوتر قبول شد.Computer

پریسا هم برق رفت

من هم به همراه پرستو و سوگل و مطهره و دانا و مینا و فاطمه راهی عمران شدم.

صبا و فرجی و آیین هم معمار شدن

یاسمن رفت شهرسازی

پریسیا رفت مواد

دوقلوها هم تشریف بردن علوم کامپیوتر

مهشید هم به همراه فائزه خانوم مکانیک شدIn Love

بقیه رو نمیدونم!

خوب مبارک همگی باشه!

                     نوبتی شام میدیم.قبول؟

 

من این اسمایلی هارو خیلی دوس دااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم!Heart Smile

Euphoria

Escaping nights without you with shadows on the wall
My mind is running wild tryin hard not to fall
You told me that you love me but say I’m just a friend
my heart is broken up into pieces

Cos i know i’ll never free my soul
it’s trapped between true love and being alone
When my eyes are closed the greatest story told
I woke and my dreams are shattered here on the floor

Why oh why tell me why not me
Why oh why we were meant to be
Baby i know i could be all you need
Why oh why oh why

I wanna love you
if you only knew how much i love you
So why not me

The day after tomorrow I’ll still be around
To catch you when you fall and ever let you down
you say that we’re forever our love will never end
I’ve tried to come up but it’s drowning me to know
you’ll never feel my soul
It’s trapped between true love and being alone
when my eyes are closed the greatest story told
i woke and my dreams are shattered here on the floor

Tell me baby why oh why tell me why not me
Why oh why we were meant to be
Baby i know i could be all you need
why oh why oh why

I wanna love you
if you only knew how much i love you
So why not me

You won’t ever know
How far we can go
You won’t ever know
How far we can go (go)

Why oh why tell me why not me
why oh why we were meant to be
Baby I know I could be all you need
Why oh why oh why

Why oh why tell me why not me
Why oh why we were meant to be
Baby I know I could be all you need
Why oh why oh why oh why

I wanna love you
If you only knew how much I love you
so why not me
(why not me, why not me)

. "Enrique Iglesias"

I really like this song

subject=? :d

چه ساده در گریستن خویش زاده میشویم و چه ساده در گریستن دیگران می میریم...

ولی میان دشواری دریا و تبسم کرانه فاصله ایست ! ( ر.م :دی )

 

زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد . قلب ها گرامیتر از آنند که بشکنند . آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود . فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم !

پی.اس: از دومی خیلی خوشم میاد !

پی.اس 2: اولی بیشتر جنبه ی fun داره :دی

س.س

 

من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه.

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ می چرد گاوی در کرد

ظهر تابستان است.

سایه ها میدانند که چه تابستانی است.

سایه هایی بی لک

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس! جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست

مهربانی هست سیب هست ایمان هست

آری

تا شقایق هست زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ------------------------------------------------بروم تا سر کوه

دورها آوایی است که مرا می خواند.

"سهراب سپهری"

سمپاد!

صبح روزی که من وارد مدرسه راهنمایی فرزانگان شدم،صبح سردی بود.مدرسه فرزانگان هم شوفاژ نداشت و به جایش یک بخاری بزرگ-از آنهایی که توی مرغدانی ها میگذارند-گذاشته بود وسط راهرو.یک جوری که گرمایش به هیچکس نرسد و همه هم بتوانند خودشان را گرم کنند!هنوز هیچ کداممان همدیگر را نمی شناختیم.جمع شده بودیم دور بخاری بزرگ وسط راهرو و از سرما می لرزیدیم.با خودم فکر کردم یعنی تیزهوش های این مملکت همین ها هستند که با دست های کبود دور بخاری مرغدانی جمع شده اند؟!آن موقع 11 سالم بیشتر نبود اما برای فهمیدن اینکه این وضعیت خیلی مسخره است،همین مقدار عقل هم کفایت میکرد.

ماجرای ما با مدارس سمپاد همین قدر مسخره بود.ما فکر نمبکردیم از توی همین آزمایشگاههای فیزیک و شیمی دانشمند هسته ای در بیاید.نمی دانستیم از وسط دل و روده های قورباغه های تشریح شده ممکن است دانشمندانی تربیت شوند که در شبیه سازی موجودات زنده در دنیا حرفهای تازه ای بزنند.عمرا خیال نمی کردیم گل بازی هایمان بتواند معمارهای بزرگی را وارد عرصه مهندسی کند.ما نمی دانستیم از توی همین کتابخانه قدیمی اما لبریز از کتاب است که نویسنده متولد می شود.فکر میکردیم چه بدبختیم ما که به امید یک مدرسه خوب آمده ایم و حالا حتی رتبه کنکورمان هم دورقمی نشده که پزش را به در و همسایه بدهیم.

خوشبخت بودیم ما که دور از هیاهوی کنکور و تست و خرخوانی و چشم و هم چشمی،داشتیم گل بازی میکردیم و کتاب میخواندیم و سرود تمرین میکردیم و برای کارگاه علوم خودمان را به آب و آتش میزدیم.شاید با آن عقل های 12 و 15 و17 ساله این را نفهمیدیم اما چند سال بعد وقتی وارد دانشگاه و کار و زندگی شدیم و دیدیم چه چیزهای با ارزشی در چنته داریم،قدر این خوشبختی را دانستیم.

سمپاد مرکز هواکردن آپولو  وارائه بهترین رتبه های کنکور نبود.ما قرار نبور تکثیر توجه برانگیز اینشتین و نیوتن باشیم.کافی بود خودمان باشیم تا از همین آدم های معمولی دانشمندها،هنرمندها و نویسنده ها سر بر آورند.حالا آنهایی که 20 سال پیش در یک روز سرد(حتی سردتر از روزی که من وارد سمپاد شدم)سمپادی شدند،مردان و زنان بزرگی هستند که هراز چندگاهی اسمشان را به مناسبت موفقیتی می شنویم.میوه های درخت سمپاد رسیده اند.این درخت قدیمی حالا از قبل هم بیشتر مراقبت میخواهد.روی سرشاخه ها جوانه زده است.صبح ها بدجوری هوا سرد می شود.کسی حواسش هست که سرما جوانه ها را نزند؟شوفاژ پیشکش،آن بخاری مرغدانی را کسی پای این درخت میگذارد؟

منصوره مصطفی زاده/شماره 249 همشهری جوان

---------------------------------------------------------------------

پی نوشت:1.با خوندن این مطلب چه احساسی پیدا میکنید؟من که یاد کلاس 36 نفره ی خودمون میفتم

2.چند وقت پیش یکی از دوستان تو فیس بوک نوشته بود"نتیجه ی مکتب سمپادیسم چیه؟"واقعا چیه؟!!!!

سلام

اول از همه با کسب اجازه از صابخونه معرفی میکنم:زهرا،دوست مهرنوشخوب هرچند من به خوبی مهرنوش نمینویسم ولی افتخار اینو دارم که هرازچندگاهی خاطرات مشترکمونو اینجا بنویسم.

1.همایش شریف:

شادی به مجری:ببخشید میشه کولرو خاموش کنید؟ما سردمونه!(ردیف اول درست روبروی کولر نشسته بودیم)

مجری:ببینید باد از بالا میپیچه کل سالنو دور میزنه بعد میرسه به شما!

شادی:آخه ما داریم یخ میزنیم!

مجری(در حالی که داره از بامزه بودن حرف خودش احساس شعف میکنه):نگران نباشید قبل ار اینکه شما یخ بزنید کولر خاموش شده!

شادی:هاهاها...

2.چهارشنبه رفتم مدرسه یکی از معلمارو ببینم،از قضا مهرنوش و پرستو هم کار داشتن تو مدرسه دیدمشون.تو سایه نشسته بودیم که یه آقایی اومد گفت:

مدرسه کی تعطیل میشه؟

من:12.30

آقا:پس چرا شما بیرونید؟

من:ما مدرسه مون تموم شده،یعنی کنکور دادیم.

آقا:یعنی دیپلم گرفتید؟

من:بله!

آقا:کدوم دانشگاه میرید؟

من:شریف!

آقا:آها!کجا هست؟

من:تهران.

آقا:خوب چرا همینجا درس نمیخونید؟

من:آخه دانشگاههای خوب تو تهرانن!

آقا:قزوین از این شریفا نداره؟

من:نه متاسفانه!

آقا:چرا نداره؟

من:خوب قزوینم هروقت پایتخت بشه دانشگاههای خوبو میارن اینجا.

آقا:قزوینم که پایتخت خوشنویساست،مگه ندیدی تو تلویزیون میگن؟

من:چرا دیدم

آقا:خوب خدافظ!

من و مهرنوش:

humm

خوب ما رفتیم همایش شریف :دی

یه چیزایی از همایش می نویسم بعدا خاطره میشه !

هر کس رو به اسم رشته ای که معرفی می کرد می نویسم

م.نفت : خوب ما دیروزم گفتیم م.شیمی مثل پدر م.نفته. اما مادرشو نمیدونیم کیه :دی

پریسا: معمولا برعکسه آ :دی

من: =))

تو بخش پرسش و پاسخ هم یه نفر یه سوال شاهکار پرسیده بود:دی

"با توجه به اینکه منابع نفت رو به اتمامه آینده شغلی م.نفت به چه صورته؟" :دی

م.نفت: امم..............امم..............چی بگم ؟:دی .............خوب البته م.نفت هیچ وقت بیکار نمیمونه چون مینیمم باید دنبال مادرش بگرده :دی...........اما خوب منابع در دسترس تموم میشه کلا که تموم نمیشه :دی

قابل ذکره که این آقا کپی آقای اسدی بود . کیا موافقن؟ :دی

.

.

.

مجری:خوب سوال بعدی.....خوب چه جوری بگم؟ بذارین یه جور دیگه بگم :دی........اممم.......:دی

م.مکانیک: چیه؟ شماره تلفن خواستن؟ :دی

ما: :دی

فعلا دیگه چیزی یادم نیست ! (یادمه آ حسش نیست :دی مثلا بحث شادی با کولر:)) )

امیدوارم خوب بوده باشه!

FINALLY

بالاخره نتایج هم معلوم شد. امیدوارم از رتبه هاتون راضی باشید. رتبه های برتر شهر تا جایی که من خبر دارم:

1-پرهام نوروزی 7

2-علیرضا باقری 21

3-پریسا  49

4-محمد قاسم زاده 52

5-پرستو  83

6-زهرا 115:دی !

8-مهرنوش 212 :دی

7-فائزه 276

8-مهشید 290

9-مینا 480

اگه اشتباه نوشتم تو نظرات بگین. یعنی واقعا مهشید و فائزه مثل هم شدن؟؟(2 هم نیمکتی :دی )

دیگه برین پی کارهای انتخاب رشته و اینا . ایشالا همه چیزی که میخوان قبول شن :)

فردا ساعت 11 بیاین مدرسه :دی

خوش باشین. فعلا !

پی.اس: ویرایش شد ! من اول فکر کردم مهشید و فائزه مثل هم شدن :دی

سوگول هم 200 حوصله ندارم درست کنم باز . . .

 

اعلام نتایج !

بچه ها جون خودتون رو اماده کنید ! نتایج ممکنه همین امروز ساعت 7 بیاد . چون پارسال اینطور شده :دی از پای کامپ هاتون تکون نخورید :دی

هر کسی که رتبشو فهمید اول از همه باید به من بگه . گفته باشم :دی

دعا کنید . خدا رو فراموش نکنید !

فعلا :)

فروغ فرخزاد

وداع

میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش

میبرم تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق زاین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال

ناله میلرزد می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من

ز تو ای چشمه ی جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس.............

عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل

.

.

.

گاه مینالد که کو آخر چه شد؟آن نگاه مست و افسونکار تو

دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم نیست پیدا بر لب تبدار تو

من پریشان دیده میدوزم بر او بیصدا نالم که این است آنچه هست

خود نمی دانم که اندوهم ز چیست زیر لب گویم چه خوش رفتم ز دست

هم زبانی نیست تا برگویمش راز این اندوه وحشتبار خویش

بی گمان هرگز کسی چون من نکرد خویشتن را مایه ی آزار خویش

........................

امروز داشتم دیوان فروغ فرخزاد و میخوندم به نظرم واقعا شاعر فوق العاده ایه! حیفه که تو کتاب درسیامون حتی اسمش ام ننوشتن !

گفتم یه چند بیت ازش اینجا بنویسم.شاید شما هم خوشتون بیاد  :)

من اصلا قصد نداشتم اینجا این همه پست راجع به شعر و اینا بزنما!! اما پیش اومد :دی آخه این روزا شعر زیاد میخونم !

همین دیگه. فعلا !

 

بدون شرح

همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر می شه . . . .

 
  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : مهرنوش ابراهیمی پور

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان